محمد باقر شريعتى سبزوارى

53

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

تصورات و مفهوماتى بود كه قابل انطباق به محسوس باشند ؛ از قبيل مفهوم انسان ، درخت ، مقدار ، رنگ و شكل ، نه در مورد تمام تصورات ، زيرا بعداً گفته خواهد شد كه بالضروره ذهن بشر واجد يك سلسله تصورات ديگرى نيز هست كه از راه هيچ‌يك از حواس قابل توجيه نيست و ناچار از راه‌هاى ديگر و به ترتيب‌هاى ديگر وارد ذهن مىشوند و در عين حال گفته خواهد شد كه آن تصورات نيز هر چند مستقيماً از راه حواس وارد ذهن نشده‌اند خود به خود و بالفطره نيز در عقل موجود نيستند ، بلكه ذهن پس از نايل شدن به يك سلسله ادراكات حسى به ترتيب‌هاى مخصوص به آن‌ها نايل مىشود . بيان اجمالى متن ، كه نظريهء اين مقاله را در مسئلهء « راه حصول علم » « 1 » شامل است متضمن چند جهت است و ما براى جلوگيرى از تشويش ذهن خوانندهء محترم اين جهات را تجزيه و از يك‌ديگر تفكيك مىكنيم : 1 . ذهن در ابتدا از هيچ چيزى هيچ‌گونه تصورى ندارد و مانند لوح سفيدى است كه فقط استعداد پذيرفتن نقش را دارد ؛ بلكه به بيانى ، كه بعداً گفته خواهد شد ، نفس در ابتداى تكون ، فاقد ذهن است . علىهذا تصورات فطرى و ذاتى ، كه بسيارى از فلاسفهء جديد اروپا قائل شده‌اند ، مقبول نيست . 2 . تصورات و مفاهيمى كه قابل انطباق به محسوس هستند از راه حواس وارد ذهن شده‌اند لا غير . 3 . تصورات ذهنى بشر منحصر نيست به آن‌چه منطبق به افراد محسوس مىشود و از راه حواس بيرونى يا درونى ، مستقيماً وارد ذهن شده است ؛ تصورات و مفاهيم زياد ديگرى هست كه از راه‌هاى ديگر و ترتيب‌هاى ديگر وارد ذهن شده است . 4 . ذهن هر مفهومى را كه مىسازد پس از آن است كه واقعيتى از واقعيات را به نحوى از انحا ، حضوراً و با علم حضورى پيش خود بيابد . 5 . نفس كه در ابتدا فاقد همهء تصورات است ، آغاز فعاليت ادراكىاش از راه حواس است . اين جهات پنج‌گانه به تدريج در ضمن مقاله تشريح خواهد شد .

--> ( 1 ) . مسئلهء دوم از نگارنده است ؛ مسأله‌اى كه در مقدّمهء مقاله گذشت